تبليغاتX
اونی که برام میمرد واقعا تو خاطرم مرد ..

اونی که برام میمرد واقعا تو خاطرم مرد ..

چیزی که دريا را زيبا می کند

اندیشیدن به حبابی کوچک است

در اعماق آب ها

زیر سقفی از صدف


در انتظار رها شدن

و پیوستن به آسمان


***

چیزی که آسمان را زيبا می کند

ابر نه

لکّه ی کوچکی ست

که خیال ابر شدن دارد

تا باران

برای شستن گناه زمینیان


***

چیزی که کویر را زيبا می کند


احساس دانستن این که چاهی در دلش پنهان کرده

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:58 توسط رها|

میلاد پیام آور توحید

صلح و مهربانی

سمبل صبر و شکیبایی

پیامبر اولوالعزم

حضرت عیسی مسیح (علیه السلام)

بر تمامی موحدین جهان تهنیت باد . . .


امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا

تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره

تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی

اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم


دوستای مهربونم

کریسمستون مبارک



نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 23:33 توسط رها|


    خدایا!

      دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

      شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارد

      از عظمت مهربانتیت در حیرتم

      چگونه به من محبت می کنی!

      در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است

      خدایا!

      سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

      کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم


   اشک ...


وقتي نيست نبايد اشك بريزي

بايد بگذاري بغضها روي هم جمع شوند .... جمع شوند

تا كوه شوند و سخت شوند..........

همين ها تو رو ميسازن........سنگت ميكنن درست مثل خودش!

بايد يادت باشد حالا كه نيست

اشكهايت را ندهي هر كسي پاك كند

ميداني......؟

اخر هر كسي لياقت تو و اشكهايت را ندارد....

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:41 توسط رها|

محرم شد ...


ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین

قلب مجروح درون سینه هامان را ببین


یازده خورشید را کشتند و داغ تو فزون


تکه تکه زین ستم آیینه هامان را ببین


گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولی

می رسد نورش ز ماه حضرت سید علی*


باز هم هر روز عاشورا و هر جا کربلا**


باز هم فتنه،  اگرچه هست حجت ها جلی

ترس ما

دوستای عزیز تو این ماه دعا یادتون نره ...

................................................

‪ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﺍﺯ

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ...

ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﮐﻨﻦ

ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮﻩ ﻏﺮﻭﺏ ﭘﺎﯾﯿﺰﻩ


چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن که اگر چیزی رو به روشون نمیاری ،

" از ســادگی نیست"

شاید دیگه  واست مــهم نیستن که روشون حساس باشی



لامصب این روزا مردم یه جوری زیرآبی میرن

که دلت میخواد بهشون بگیمن نگاه نمیکنم

بیا بالا یه نفسی بکش لااقل خفه نشی !!!!


نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:55 توسط رها|

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم!!!ا

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، 

این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی!!!ا

پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود!

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، 

از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . 

به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند ،

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ،

 به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ،

 او به کار ادامه دهد !

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ،

 حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند!

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، 

از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام!

تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا 

برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت !

بتواند از آن استفاده کند.

زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در

چشمانش جست و جو کرد ، زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست!!!!

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 0:40 توسط رها|


باران زیباست ...

و از آن زیباتر حس بارانی زیر باران باید رفت ...

با چشمان خیس از انتظار زیر باران رفتن پر شدن از بوسه های بارانی !!

و حس خوب مرطوب شدن !!

زیر شوق نگاه های اسمان !!

دستها... در انتظار لحظه رسیدن است !!

وچشمها برای دیدن لحظه های ناب ارزوها پر میزند !!

لبها پر از شوق...ونفسها برای یکی شدن !!

ویکی بودن... برایم بگو...

بگو که همه ی بودن های اسمان برای لحظه ایست که

در اغوش زمین ارام میگیرد !!

وهمه بودن های من برای ان است که ... ....

اه...اه نمی دانم... کدام کوچه، کوچه اخر است ...

کدام کوچه حس بارانی دارد... و پلاک در خانه تنهایی تو چند است؟؟ ...

باید رفت ..اما چگونه... ... باران میبارد !

وچه غریبانه بدرقه میکند بوسه هایش قدمهای تنهایی مرا...

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 0:40 توسط رها|

شب قدر است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

عارفان درباره شب قدر گفته اند که این شب ، شبی است که سالکان را

به تجلی خاص مشرف گرداند تا بدان تجلی قدر و مرتبه خود را نسبت با

محبوب بشناسند و آن وقت ابتدای وصول سالک باشد یعنی

جمع و مقام اهل کمال در معرفت :

در شب قدر قدر خود را دان

روز در معرفت سخن میران


نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:15 توسط رها|

يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه وگرنه ميسوزه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه ميشكنه

يه لب هميشه بايد روش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچكس نمي چسبه

يه ديوار بايد به يه تير تكيه داشته باشه وگرنه ميريزه

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثله يه كلافه سردرگمه

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه

يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر وابسته باشه وگرنه فاسد ميشه

 و عشق.. سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.

و عشق ... صداي فاصله هاست ، صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند.

خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور

روي شانه ي آن هاست .

نه وصل ممكن نيست ، هميشه فاصله يي هست .

و چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بي كران باشد...



زندگی پرورده افکار ماست

                                آن خدای آسمانها یارماست

هرچه را ایزد عطا کرده به ما

                               هرنفس شکرش همیشه کارماست

چشم دل می بایدت تا پرکشی

                                   آسمانها را که در انظار ماست

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 4:1 توسط رها|

حرف قشنگ زدن هنر است


فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛

روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه .

- مطمئنی ؟

- نه .

- چرا گریه می کنی ؟

- دوستام منو دوست ندارن .

- چرا ؟

-جون قشنگ نیستم .

- قبلا اینو به تو گفتن ؟

- نه .

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .

- راست می گی ؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛

شاد شاد.چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛

کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 15:21 توسط رها|


دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم

و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست.

باعشق : روبرت


دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار نامزدش،

از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از

برادر، پسرعمو، پسردايي و ... خودشان به او قرض بدهند.

و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،

در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،

به اين مضمون:

روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....

..........................................................


روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده كه زنش یهو ماهی

تابه رو می كوبه تو سرش!مرده می گه: برا چی این كار رو كردی؟


زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تكه كاغذ

پیدا كردم كه توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ....

مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی

كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.


سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر

می كوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.

مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟

زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!

...........................................................


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار


داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی


از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه


داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را


برگرداند و متن دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.


عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و


اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست

اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری


نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته


است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!


وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید


بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.


حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت


است .... لبخند بزنید

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 19:23 توسط رها|


آخرين مطالب
» ثانیه ای که شب را زیبا میکند ...
» کریسمس مبارک ک کک ک
» فصل سرد شيطانی
» حرفـــــــــــــای دلـــــــــــــــــم . . .
» اشک ...
» دوست دارم همیشه زیر باران قدم بزنم ...
» شب قدر ...
» زندگی خیلی قشنگه ...
» زندگی ی ی ی ی ...
» داستان های زیبا ...
Design By : Pars Skin